|
مدتیست...
فقراینه که ۲ تا النگو توی دستت باشه و ۲ تا دندون خراب توی دهنت؛
سیگار فروش گوشه ی خیابان هم فهمید و تو هنوز نمیدانی من دود میشوم این سیگارها بهانه است ....
امروز باز هم قلبم با دیدنت در سینه دوید و کوبید و نشنیدی...
دروغ نگویم
دلــ م برایت تنگ شده
گاهــی وقت ها
یواشکـی
حالت را
از آب ِ چشم هایم
می پرسم
در این خشک سالی
خـدا را چه دیده ای ؟!
شاید آسمان هم
به هوای کسی
سر بر سینه ی ابری سوخته بگذارد و
گریه کند ...
به قدر تمام وقت هایی كه فاصله داشته ام با تو، این شمع ها را یكی یكی روشن می كنم. حالا بی خود هی زل نزن به نیمه ی روشن صورتم و هی نگو: "ماه پیشونی". می دانم از آن سبزی صورتم هیچ نوری منعكس نمی شود، پس بی خود هی زل نزن كه طاقت این نگاه های سنگین و پنهان از دلم كوتاه است. قبول دارم به قدر تمام "تو"هایی كه نگفته ام به دلت بدهكارم اما صبر كن.می خواهم این بار خودم باشم، تا تمام نیازت به تكرار شاعرانه ی اسمم پایان گیرد.بگذار خودم باشم، بی آنكه بگویی نشناختمت هنوز،بی آنكه در صدایت بغض بدود، بی آنكه بخواهی داد بزنی از سر عجز بگذار این بار خودم باشم. پس بی جهت به صورتم زل نزن.می خواهم خودم باشم. انگار چیزی دارد لو می دهد تمام یواشكی های عالم را و اگر فقط یك نفر، حتی فقط یك نفر بو ببرد از آنچه می خواهم بگویم باید فاتحه ی تمام عالم را خواند.انگشت های كشیده ام را یكی یكی به حركت در می آورم برای رقص كاغذ و قلم، كه نگویی لال شده ام. از همه ی حرف هایم از حرارت ناگهت بخار بلند می شود؛پس بی جهت به من زل نزن. می خواهم بنویسم،و چشم بدوزم به كاغذ بی آنكه دوباره نگاهم را از خودم بگیری.می خواهم بنویسم به رسم همان یك نفری كه در خواب دیدم به رسم تمام شاعرهای عالم می خواهم شاعرانه بنویسم و تو به رسم هیچ كدام از خواننده ها به هیجان نیا،ذوق نكن، دلم طاقت این همه سبكی را ندارد. غرورش له می شود اگر صدایت بلرزد،غرورش له می شود با تمام بالا و پایین پریدن هایت. حتی به شمع ها هم نگاه نكن، این بیچاره خودشان می سوزند، پس التهاب چشم هایت را به رخ نكش، كه خودشان درحال آب شدنند. نگاهت را از همه چیز كوتاه كن، كه انگار قرار است چیزی نفسم را بگیرد،انگار قرار است نگاهت چشم هایم را باز ابر كند،من طاقت بارانی شدن را ندارم وباز طاقت نگاه را. قبل از آنكه ویران شدنم را ببینی،برخیز! برخیز، آهنگی بگذار، این خفگی را تمام كن،قبل از آنكه صدای خفه شدنم را بشنوی. سر راه پرده را هم بكش، بیرون روشن تر از اینجاست!
بی آشیانه را شوق ماندن نیست
تمام تردید من
از آهنگهای نا بلد توست کمی دوست داشتن را تمرین کن پ.ن:بهار من کسی نیستم که با این زخمها دردم بگیره...
قرار ما فصل انگور شراب که شدم بیا تو جام بیاور من جان جام را خالی از جان کن هراسی نیست تو خوش باش همین مرا کافیست...
کسوف شدم.. احتیاط شرط دیدنم شد.. میا ای دوست... امشب محراب ،محراب همیشگی نیست.. مهر هم طاقت سنگینی این فشار را ندارد... امشب مهر هم از شرم حضورش، ترک برداشته بهار کاش بودی کمکم می کردی... خدایا هیچ حواست هست؟تویارمی یا حریفم؟؟؟؟ کمکم کن بتونم درست تصمیم بگیرم
شده بمانی و ندانی چه كنی با خود و تقدیر؟ شده سرگردان شوی انگار كه هيچ راهی نیست و تو مانده ای و دیوارهای بلند؟ شده میله ها آنقدر باشند كه قدرت عبور را از تو و پاهایت بگیرند؟ و آنقدر دستهایت روی طناب آویزان بماند كه چكه ای شوی و تمام؟ شده درماندگی را حس كنی با همه سلولهایت؟ و همه چیز فشرده شود در رگهای تن ات و سرت چنان سنگین شود كه نفس گیر شود نفس كشیدن؟ هوای تازه و سكوت هم درمان نیست و نه دستهای نوازشگر غریبهای كه با تو ماندهاست. مچاله می شوی و سایهات سنگین روی دیوارهای گچی كه به سنگینی سایه هم آوارند! انگار غباری روبه روی مكعبهای منجمد می ایستی و بی لب ... گچ های رنگی هم امیدواریهای مات تو را به تمسخر می گیرند و تو دست و پای بودنی. نور می دود تا چهارچوب درون و تو ناخن میكشی سایه ها را. در هجوم آب ساقه ای می چینی و نفس میكشی زیر آب، قد میكشی و كوتوله ها را به قد كشیدن میكشانی، پنجه میكنی خورشید را در شب و تا تیرك میان تا گریز سایه های موهوم. از نو ... دوباره...دوباره و چه جان سخت شده ام! پ ن 1: این متن از درد دل های من در گذشته بود. پ ن 2: امیدوارم هیچ کس سر درگم نباشه.هیچ کس. پ ن 3:دلم نمی خاد حرف بزنم تو این محیط مجازی.تجربیات دیگران نشون میده چیزی جز انبار شدن غم و اندوه نداره برای من نوعی. پ ن 4 : لبخندی به وسعت تمام خوشی های دنیا.شکرت خدا
من که خبر ندارم از راز چشمانت؛
وقتی کسی تو را عاشقانـــــــه دوست دارد شیوه ی بیــان اســم تـو در صدای او متفاوت است و تــــو می دانی که نامت در لبهـای او ایمن است
نمی دونم چی شد که اینجوری شد
سه چیز از من را ندانستی هرگز.... اندوه پنهان شده در لبخندم را، عشق پنهان شده در عصبانیتم را، و معنای حقیقی در سکوتم را....
من مدیون کسانی هستم که بر من صبر کردند مادرم که صبرکردو منتظر شد تا من که یک ذره ناچیز بودم از عدم پا به این جهان خاکی گذاشتم و باز مادرم صبرکرد تا رشد کردم وبزرگ شدم معلمم که صبرکرد تا بتوانم با دستان کوچکم قلم به دست بگیرم وخواندن ونوشتن بیاموزم وباز معلمینم که اشتباهاتم را با صبر وتحمل گوشزد کردندو اساتیدم بر جهل من صبر کردند تا من در رشته تحصیلیم موفق شوم مربیانم صبر کردندتا بتوانم مهارتهایی رابرای بهتر زیستنم کسب کنم و دوستانم که بی مهریهایم را ندید گرفتند ومرا تنها نگذاشتند وهنوز صبر میکنند فامیلم که دوری کردن از آنهارا پای گرفتاریهایم گذاشتم وآنهاهنوز از من سراغ میگیرند وهمسایگانی که در یک کوچه هستیم وهیچوقت حالشان را نمی پرسم وآنها بر این بی اعتنایی من صبر میکنند و باز به من احترام می گذارند وارواحی که از این دنیا رخت بربستند صبر می کنند ودر انتظارند که من باز به سراغشان بروم وخیرات بدهم وبزرگ مردانی که از کوچه ما به جنگ رفته وآسمانی شدند ودر انتظارند که من روزی فارغ از دغدغه زندگی لحظاتی را با آنها به نجوا بنشینم و به بهای جانشان بیاندیشم ومی بینم که خدا نیز بر گناهانم صبر کرده است وبه من فرصت داده تا جبران کنم و من روزی همه این صبرهارا جبران خواهم کرد همه وهمه بر من صبر می کنند وبراستی چه نعمتی ست این صفت بارز انسانی ومن باز می خواهم بر من صبرکنند تا روزی بشوم آنگونه که باید باشم
غریــــبه بود... آشـــــــنا شد... عـــــادت شد...
اینجا برای من نه چراغ بیاور برای من شانه هایت
شیرین تر از خاطره های دور و نزدیک برای من این کنج کتابخانه است و دوستانی که بی منت و بی ریا دم به دم من می دهند و از سراشیب خیالهای خسته ام فرومی لغزند. بوی پاییز می دمد و برگریزان خاطره های حزین در نهالستان اندرونم نخستین زنگ مدرسه ی یادهاست. ای کاش می شد سرکی بکشم از درون این کتابها به خلوت پشت سرم.دفترچه های دیرسالم را برمی دارم کاغذهای کاهی را بر چشم می گذارم و در خود می مویم. اشکهایم دور حدقه ها می چرخند و از دورنای کوچه باغ متروک عشق گم شده ام کسی به فریاد بلند به من دروغ می گوید. بلند می شوم.می شکنم.از زانو می خمم. در خود خمیر می شوم انگار. کاش می شد خودم را در بغل بگیرم. سر بر شانه خود بگذارم و به هایهای بلند بگریم. کس نخارد پشت من- جز ناخن انگشت من. دلم برای خودم سخت تنگ شده. باز می گردم به کتابخانه بوی عطر کتابهام . معشوقه هایم.محبوبه هایم.سرمستم می دارد به پهنای روی زرد خویش می خندم.گلم از گل می شکفد. سنتورم را برمی دارم.پنجه می کشم دوباره و چندین باره به تارهای نوایی...
رد پاهایت را که میگیرم از تو دورتر می شوم... شاید کفش هایت را برعکس پوشیده ای...
از تو متشکرم... "برای همه وقت هایی كه مرا به خنده واداشتی. برای همه وقت هایی كه به حرف هایم گوش دادی. برای همه وقت هایی كه به من جرات و شهامت دادی. برای همه وقت هایی كه با من شریك شدی. برای همه وقت هایی كه با من به گردش آمدی. برای همه وقت هایی كه خواستی در كنارم باشی. برای همه وقت هایی كه به من اعتماد كردی. برای همه وقت هایی كه مرا تحسین كردی. برای همه وقت هایی كه باعث راحتی و آسایش من بودی. برای همه وقت هایی كه گفتی "دوستت دارم" برای همه وقت هایی كه در فكر من بودی. برای همه وقت هایی كه برایم شادی آوردی. برای همه وقت هایی كه به تو احتیاج داشتم و تو با من بودی. برای همه وقت هایی كه دلتنگم بودی. برای همه وقت هایی كه به من دلداری دادی. برای همه وقت هایی كه در چشمانم نگریستی و صدای قلبم را شنیدی. از تو
منو از من نرنجونم
نیمه ی گم شده ام نبودی که با این نیمه دیگر
نداشتنت...نبودنت...کجایی تو؟ کجایی که مرا ببینی؟ منی را که اسیر جادوی زمان شده ام؟ می شمردم:یک...دو... به سه نرسیده در کنارم بودی. بیا و ببین از من چه دیوانه ای ساختی... حاضرم تا ابد برای آمدنت بشمارم...بشمارم لحظه هایی را که نبودی و وقتی برگشتی بگویم که چقدر شمرده ام. که بگویم نبودنت چه کرد با من... با من دیوانه
وقتی تو نیستی مثل همیشه آخر حرفم
پیرمردبه من نگاه کرد و پرسید بهترین دوست کسی است که شانه هایش رابه تومی سپارد
|
About![]()
و هر آنگاه دلت تنگ است Archivesبهمن 1390دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 آرشيو Specific
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
|