تبليغاتX
یه غریب آشنا دل و جونمو ربود...

یه غریب آشنا دل و جونمو ربود...

آری حکایت تلخیست پیوند به روحی که ملیونها سال نوری از تو فاصله دارد

مدتیست...
آماده رفتنم
دلم را که پس بدهی دیگر نیستم...

+نوشته شده در ساعتتوسط شبگرد | |


نگران نباش
چشم های وحشی من را؛
هیچ نگاه هرزه ای
رام نخواهد کرد...

+نوشته شده در ساعتتوسط شبگرد | |


کسی اینها را نمی فهمد
نمی تواند بفمد
چون از جنس من نیست
طناب می بافد و آهن می پرستد
مگر میشود صورتک ها ی سیمانی و نگاه های آهنی را ندید؟ من می توانم ..
می توانم چشمانم را ببندم به راحتی از کنارشان عبور کنم
میتوانم چشم بدوزم به افقهای آبی دود گرفته و لاشه ی رنگ باخته آسمان و ...نبینمشان
به همین راحتی...مردمک چشمانم را تنگ می کنم به افقهای دور و می روم...
فقط خدا می داند که وقتی به اینها..به تفاوتهایم..فکر می کنم..انگار چیزی گلوله می شود و از سینه ام می زند بیرون وو جایی میان کتفهایم راه نفسم را می بندد...
خاص بودن به خاصیت آدم است و آدم خود به تنهایی خاص همه مخلوقات است و آدمی این را نمی داند و نمی خواهد بداند. ولی آدم های خاص زمانی از عوام فاصله می گیرند و دور می شوند كه به خواص وجود خویش پی ببرند. ما صورت را می بینیم و به معنای این صورت پی نمی بریم و به درك نمی نشینیم. صورت و معنا همچون همه دوگانگی ها، دوگانه است و تا زمانی كه به یك نرسیم دوگانه ایم و زمانی به یك و معنای آن پی می بریم كه از هزاران دامی كه هر لحظه پیش رویمان است رها شویم و حتی گمان رهایی نیز شاید دام باشد.
و هر آنكس كه به معنا راه یافت رها شد و ان رهایی ایمان است ، آنجا شكی نیست و جایی كه شك نباشد ، یقین باشد ، خدا هم هست.
خدا را هر كس در وجود خویش و قلب خویش دارد. كافیست خود باشیم تا خدا را بشناسیم...
انسانهای خاص در وجود خویش خود كفا هستند. نیاز به تایید ندارند ، نیاز را شناخته اند
سکوت راه سفیدش را می پیمود و تنهایی خاکستری را هم چنان .....
و افکار من بر این دو تازیانه میزد وخواهان گذر چهار نعل زمانه است...
 

+نوشته شده در ساعتتوسط شبگرد | |


گمان نمی کنم این دستها به هم برسند
دو دل شکسته ی در انزوا به هم برسند
ضریح و نذر رها کن٬
 بعید میدانم
دو دست دور به زور دعا بهم برسند
کدام دست رسیده به دست د لخواهش؟
که دستها ی پر از زخم ما بهم برسند

+نوشته شده در ساعتتوسط شبگرد | |

 فقراینه که ۲ تا النگو توی دستت باشه و ۲ تا دندون خراب توی دهنت؛
فقر اینه که روژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه؛
فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری از شام دیشب و فردا شب خانواده ات بهتر باشه؛
فقر اینه که بچه ات تا حالا یک هتل ۵ ستاره رو تجربه نکرده باشه و تو هر سال محرم حسینیه راه بندازی؛
فقر اینه که ماجرای عروس فخری خانوم و زن صیغه ای پسر وسطیش رو از حفظ باشی اما ماجرای مبارزات بابک خرمدین رو ندونی؛
فقر اینه که از بابک و افشین و سیاوش و مولوی و رودکی و خیام چیزی جز اسم ندونی اما ماجراهای آنجلینا جولی و براد پیت و سیر تحولی بریتنی اسپرز رو پیگیری کنی؛
فقر اینه که وقتی با زنت می ری بیرون مدام بهش گوشزد کنی که موها و گردنشو بپوشونه، وقتی تنها میری بیرون جلو پای زن یکی دیگه ترمز بزنی و بهش بگی خوششششگلهههه؛
فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه در ۳ ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی؛
فقر اینه که ۶ بار مکه رفته باشی و هنوز ونیز و برج ایفل رو ندیده باشی؛
فقر اینه که فاصله لباس خریدن هات از فاصله مسواک خریدن هات کمتر باشه؛
فقر اینه که کلی پول بدی و یک عینک دیور تقلبی بخری اما فلان کتاب معروف رو نمی خری تا فایل پی دی اف ش رو مجانی گیر بیاری؛
فقر اینه که حاجی بازاری باشی و پولت از پارو بالا بره اما کفشهات واکس نداشته باشه و بوی عرق زیر بغلت حجره ات رو برداشته باشه؛
فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی؛
فقر اینه که ۱۵ میلیون پول مبلمان بدی اما غیر از ترکیه و دوبی هیچ کشور خارجی رو ندیده باشی؛
فقر اینه که ماشین 80 میلیون تومانی سوار بشی و قوانین رانندگی رو رعایت نکنی؛
فقر اینه که به زنت بگی کار نکن ما که احتیاج مالی نداریم؛
فقر اینه که بری تو خیابون و شعار بدی که دموکراسی می خوای، تو خونه بچه ات جرات نکنه از ترست بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد علاقه ات رو شکسته؛
فقر اینه که ورزش نکنی و به جاش برای تناسب اندام از غذا نخوردن و جراحی زیبایی و دارو کمک بگیری؛
فقر اینه که تولستوی و داستایوفسکی و احمد کسروی برات چیزی بیش از یک اسم نباشند اما تلویزیون خونه ات صبح تا شب روشن باشه؛
فقر اینه که وقتی ازت بپرسن سرگرمی و  هابیهای تو چی هستند بعد از یک مکث طولانی بگی موزیک و تلویزیون؛
قر اینه که در اوقات فراغتت به جای سوزاندن چربی های بدنت بنزین بسوزانی؛
فقر اینه که با کامپیوتر کاری جز ایمیل چک کردن و چت کردن و موزیک گوش دادن نداشته باشی؛
فقر اینه که کتابخانه خونه ات کوچکتر از یخچالت(یخچال هایت) باشه؛

+نوشته شده در ساعتتوسط شبگرد | |

سیگار فروش گوشه ی خیابان هم فهمید

و تو هنوز نمیدانی

من دود میشوم

این سیگارها بهانه است ....

+نوشته شده در ساعتتوسط شبگرد | |


تو را دوست مي دارم
به سادگي همه باورهاي كودكانه ام
تو را دوست مي دارم
به اندازه همان فاصله ماه تا زمين
يا به تعداد گلهاي روي زمين
و يا به تعداد انگشتانم
اما همين بس كه دوستت دارم
نه به سختي ديوارها
و نه به فرسنگها فاصله اعتنايي دارم
كه اين دوستت دارم
بسان نسيمي بهاري
مي پيچد ميان باورهايم
و سبز ميكند شاخه هاي انتظارم را
چشمكهاي شبانه آسمان به وجدم مي آورد
و ماه را مي ستايم
كه چگونه تو را هر شب
به امتحان مي نشيند
دوستت دارم
به سادگي همه
دوستت دارم ه
آنقدر دوستت دارم
که هر چه بخواهی همان را بخواهم،
اگر بروی ، شادم اگر بمانی ، شادتر!
 تورا شادتر میخواهم، با من یا بی من!
بی من اگر شادتر باشی ،کمی – فقط کمی -ناشادم و این همان عشق است
وعشق
 همین تفاوت است،
 همین تفاوت که به مویی بسته است (و چه بهتر که به موی تو بسته باشد.)
خواستن تو تنها یک مرز دارد و آن نخواستن توست
و فقط یک مرز دیگر و آن آزادی ی توست
تورا آزاد میخواهم
راستی
به هرکس می گویم "تو" به خودش میگیرد.
 اما نمی داند که هیچ کس برای من "تو" نمی شود....!

امروز باز هم قلبم با دیدنت در سینه دوید و کوبید و نشنیدی...
چه خیالی...
باشد بی همتای من

+نوشته شده در ساعتتوسط شبگرد | |

دروغ نگویم دلــ م برایت تنگ شده گاهــی وقت ها یواشکـی حالت را از آب ِ چشم هایم می پرسم در این خشک سالی خـدا را چه دیده ای ؟! شاید آسمان هم به هوای کسی سر بر سینه ی ابری سوخته بگذارد و گریه کند ...

+نوشته شده در ساعتتوسط شبگرد | |

به قدر تمام وقت هایی كه فاصله داشته ام با تو، این شمع ها را یكی یكی روشن می كنم. حالا بی خود هی زل نزن به نیمه ی روشن صورتم و هی نگو: "ماه پیشونی". می دانم از آن سبزی صورتم هیچ نوری منعكس نمی شود، پس بی خود هی زل نزن كه طاقت این نگاه های سنگین و پنهان از دلم كوتاه است.

قبول دارم به قدر تمام "تو"هایی كه نگفته ام به دلت بدهكارم اما صبر كن.می خواهم این بار خودم باشم، تا تمام نیازت به تكرار شاعرانه ی اسمم پایان گیرد.بگذار خودم باشم، بی آنكه بگویی نشناختمت هنوز،بی آنكه در صدایت بغض بدود، بی آنكه بخواهی داد بزنی از سر عجز بگذار این بار خودم باشم.

پس بی جهت به صورتم زل نزن.می خواهم خودم باشم.

انگار چیزی دارد لو می دهد تمام یواشكی های عالم را و اگر فقط یك نفر، حتی فقط یك نفر بو ببرد از آنچه می خواهم بگویم باید فاتحه ی تمام عالم را خواند.انگشت های كشیده ام را یكی یكی به حركت در می آورم برای رقص كاغذ و قلم، كه نگویی لال شده ام. از همه ی حرف هایم از حرارت ناگهت بخار بلند می شود؛پس بی جهت به من زل نزن.

می خواهم بنویسم،و چشم بدوزم به كاغذ بی آنكه دوباره نگاهم را از خودم بگیری.می خواهم بنویسم به رسم همان یك نفری كه در خواب دیدم به رسم تمام شاعرهای عالم می خواهم شاعرانه بنویسم و تو به رسم هیچ كدام از خواننده ها به هیجان نیا،ذوق نكن، دلم طاقت این همه سبكی را ندارد. غرورش له می شود اگر صدایت بلرزد،غرورش له می شود با تمام بالا و پایین پریدن هایت.

حتی به شمع ها هم نگاه نكن، این بیچاره خودشان می سوزند، پس التهاب چشم هایت را به رخ نكش، كه خودشان درحال آب شدنند.

نگاهت را از همه چیز كوتاه كن، كه انگار قرار است چیزی نفسم را بگیرد،انگار قرار است نگاهت چشم هایم را باز ابر كند،من طاقت بارانی شدن را ندارم وباز طاقت نگاه را.

قبل از آنكه ویران شدنم را ببینی،برخیز!

برخیز، آهنگی بگذار، این خفگی را تمام كن،قبل از آنكه صدای خفه شدنم را بشنوی.

سر راه پرده را هم بكش، بیرون روشن تر از اینجاست!

 


پ ن:
+ این شاعرانگی باشد برای دل بی قرار "تو". "تو"یی كه نمی دانم كسیتی؟!

+نوشته شده در ساعتتوسط شبگرد | |

بی آشیانه را شوق ماندن نیست
سنگ بر سر راهم مگذار
من خودم پرنده ام
.
.
.
تا دل نمرده بیا...

+نوشته شده در ساعتتوسط شبگرد | |

تمام تردید من

از آهنگهای نا بلد توست

کمی دوست داشتن را تمرین کن

 

پ.ن:بهار

 من کسی نیستم که با این زخمها دردم بگیره... 

+نوشته شده در ساعتتوسط شبگرد | |

قرار ما فصل انگور

شراب که شدم بیا

تو جام بیاور

من جان

جام را خالی از جان کن

هراسی نیست

تو خوش باش همین مرا کافیست... 

+نوشته شده در ساعتتوسط شبگرد | |


آن سوي قاب


گفت
چشم هایت را میخواهم..
تا که ماه خواندی مرا...

کسوف شدم..

احتیاط شرط دیدنم شد..

میا ای دوست...
آرام گام بردار....
آرام تر...

امشب محراب ،محراب همیشگی نیست..

مهر هم طاقت سنگینی این فشار را ندارد...

امشب مهر هم از شرم حضورش، ترک برداشته

بهار کاش بودی کمکم می کردی...
فقط 7 روز مونده...
بگم آره تنها میشی
بگم نه  تنهاترازتومیشه...

خدایا هیچ حواست هست؟تویارمی یا حریفم؟؟؟؟

کمکم کن بتونم درست تصمیم بگیرم
غریب بود و قریب شدن را خواست
تو بگو غریب بماند یا قریب شود

+نوشته شده در ساعتتوسط شبگرد | |

 

 

شده بمانی و ندانی چه كنی با خود و تقدیر؟

 شده سرگردان شوی انگار كه هيچ راهی نیست و تو مانده ای و دیوارهای بلند؟

شده میله ها آنقدر باشند كه قدرت عبور را از تو و پاهایت بگیرند؟

و آنقدر دستهایت روی طناب آویزان بماند كه چكه ای شوی و تمام؟

شده درماندگی را حس كنی با همه سلولهایت؟

 و همه چیز فشرده شود در رگهای‌ تن ات و سرت چنان سنگین شود كه نفس گیر شود نفس كشیدن؟

هوای تازه و سكوت هم درمان نیست و نه دستهای نوازشگر غریبه‌ای كه با تو مانده‌است.

 مچاله می شوی و سایه‌ات سنگین روی دیوارهای گچی كه به سنگینی سایه هم آوارند!

 انگار غباری روبه روی مكعبهای منجمد می ایستی

و بی لب ...

گچ های رنگی هم امیدواریهای مات تو را به تمسخر می گیرند

و تو دست و پای بودنی.

نور می دود تا چهارچوب درون و تو ناخن میكشی سایه ها را.

در هجوم آب ساقه ای می چینی و نفس میكشی زیر آب،

 قد میكشی و كوتوله ها را به قد كشیدن میكشانی،

 پنجه میكنی خورشید را در شب و تا تیرك میان تا گریز سایه های موهوم.

از نو ... دوباره...دوباره

 و چه جان سخت شده ام!

 پ ن 1: این متن از درد دل های من در گذشته بود.

پ ن 2: امیدوارم هیچ کس سر درگم نباشه.هیچ کس.

پ ن 3:دلم نمی خاد حرف بزنم تو این محیط مجازی.تجربیات دیگران نشون میده چیزی جز انبار شدن غم و اندوه نداره برای من نوعی.

پ ن 4 : لبخندی به وسعت تمام خوشی های دنیا.شکرت خدا

+نوشته شده در ساعتتوسط شبگرد | |

من که خبر ندارم از راز چشمانت؛
جز این...
که هرگاه چشم بر من باز کردی
مومنی شیفته بودم؛
و هرگاه چشم بر من بستی
کافری حربی شدم؛
پلک نزن که ایمانم نلرزد...

+نوشته شده در ساعتتوسط شبگرد | |

وقتی کسی تو را

عاشقانـــــــه

دوست دارد

شیوه ی بیــان اســم تـو

در صدای او متفاوت است

و تــــو

می دانی

که نامت

در لبهـای او ایمن است

+نوشته شده در ساعتتوسط شبگرد | |

 

نمی دونم چی شد که اینجوری شد
نمیدونم چند روزی نیستی پیشم
اینارو میگم که فقط بدونی
دارم یواش یواش دیوونه میشم
تا کی به عشقه دیدن دوبارت
توکوچه ها خسته بشم بمیرم
تا کی باید دنبال تو بگردم
از کی باید سراغتو بگیرم
قرار نبود چشمای من خیس بشه
قرار نبود هر چی قرار نیست بشه
قرار نبود دیدنت آرزوم شه
قرار نبود که اینجوری تموم شه
یادت میاد ثانیه های آخر
گفتی میرم اما میام به زودی
چشمامو بستم نبینی اشکمو
چشمامو وا کردم و رفته بودی
قرار نبود منتظرت بمونم
قرار نبود بری و برنگردی
از اولش کنار من نبودی
آخرشم کار خودت رو کردی...

+نوشته شده در ساعتتوسط شبگرد | |

سه چیز از من را ندانستی هرگز....

اندوه پنهان شده در لبخندم را،

عشق پنهان شده در عصبانیتم را،

و معنای حقیقی در سکوتم را....

+نوشته شده در ساعتتوسط شبگرد | |

 



میدانی ؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی
بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند
دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم
دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است
به خواهر و مادر و همسرت که میرسی قیصر می شوی
دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی
و صبح ها از / دنده دیگری از خواب پا میشوی
تمام حرف هایت عوض میشود
دردم می آید نمی فهمی
تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است
حیف که ناموس برای تو تن ومو است نه تفکر
حیف که فاحشه ی مغزی بودن بی اهمیت تر از فاحشه تنی است
من محتاج درک شدن نیستم / دردم می آید خر فرض شوم
دردم می آید آنقدر خوب سر وجدانت کلاه میگذاری
و هر بار که آزادیم را محدود میکنی
میگویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است
نسل تو هم که اصلا مسول خرابی هایش نبود
میدانی ؟
دلم از مادر هایمان میگیرد
بدبخت هایی بودند که حتی میترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده
خیانت نمیکردند .. نه برای اینکه از زندگی راضی بودند
نه ...خیانت هم شهامت میخواست ... نسل تو از مادر هایمان همه چیز را گرفت
جایش النگو داد ...
مادرم از خدا میترسد ... از لقمه ی حرام میترسد ... از همه چیز میترسد
تو هم که خوب میدانی ترساندن بهترین ابزار کنترل است
دردم می آید ... این را هم بخوانی میگویی اغراق است
ببینم فردا که دختر مردم زیر پاهای گشت ارشاد به جرم موی بازش کتک میخورد
باز هم همین را میگویی
ببینم آنجا هم اندازه ی درون خانه ، غیرت داری ؟؟
دردم می آید که به قول شما تمام زن های اطرافتان خرابند ...
و آنهایی هم که نیستند همه فامیل های خودتانند ....
مادرت اگر روزی جرات پیدا کرد ازش بپرس
از .....با پدر راضی بود ؟؟؟
بیچاره سرخ می شود .... و جوابش را ...
باور کن به خودش هم نمی دهد ...........
دردم می آید
از این همه بی کسی دردم می آید

+نوشته شده در ساعتتوسط شبگرد | |

 

من مدیون کسانی هستم که بر من صبر کردند

مادرم که صبرکردو منتظر شد تا من که یک ذره ناچیز بودم از عدم پا به این جهان خاکی گذاشتم و

باز مادرم صبرکرد تا رشد کردم وبزرگ شدم

معلمم که صبرکرد تا بتوانم با دستان کوچکم قلم به دست بگیرم وخواندن ونوشتن بیاموزم

وباز معلمینم که اشتباهاتم را با صبر وتحمل گوشزد کردندو

اساتیدم بر جهل من صبر کردند تا من در رشته تحصیلیم موفق شوم

مربیانم صبر کردندتا بتوانم مهارتهایی رابرای بهتر زیستنم کسب کنم و

دوستانم که بی مهریهایم را ندید گرفتند ومرا تنها نگذاشتند وهنوز صبر میکنند

فامیلم که دوری کردن از آنهارا پای گرفتاریهایم گذاشتم وآنهاهنوز از من سراغ میگیرند

وهمسایگانی که در یک کوچه هستیم وهیچوقت حالشان را نمی پرسم وآنها بر این بی اعتنایی من صبر میکنند و باز به من احترام می گذارند

وارواحی که از این دنیا رخت بربستند صبر می کنند ودر انتظارند که من باز به سراغشان بروم وخیرات بدهم

وبزرگ مردانی که از کوچه ما به جنگ رفته وآسمانی شدند ودر انتظارند که من روزی فارغ از دغدغه زندگی لحظاتی را با آنها به نجوا بنشینم و به بهای جانشان بیاندیشم

ومی بینم که خدا نیز بر گناهانم صبر کرده است وبه من فرصت داده تا جبران کنم

و من روزی همه این صبرهارا جبران خواهم کرد

همه وهمه بر من صبر می کنند وبراستی چه نعمتی ست این صفت بارز انسانی

ومن باز می خواهم بر من صبرکنند

تا روزی بشوم آنگونه که باید باشم

+نوشته شده در ساعتتوسط شبگرد | |

غریــــبه بود... آشـــــــنا شد... عـــــادت شد...
... نفس شد... عــــــــشق شد... هســـــــتی شد... روزگـــــــار شد... خســـــــــته شد.... بی وفـــــــــا شد... دور شـــــــــــد.... بیـــــــــگانه شد.... حــــــــــسرت شد.... اما...
فراموش نــــــشد

+نوشته شده در ساعتتوسط شبگرد | |


رفیق
پای حرف دلم اگر بنشینی
کاسه صبرت لبریز
کاغذ حوصله ات مچاله
و گوش های دلت زنگ می زند
اگر که آمده ای
تنها جایی برای دمی نشستن
پیدا کرده باشی
و گرد خستگی ات را بتکانی بر دلم
و بروی

اینجا
هر طرف که بنگری باد و باران است
باران خورده دوام می آورد
رگبار اینجا را ( شاید !)
و من
با چتر آمده را دوست نمی دارم

برای من نه چراغ بیاور
و نه دریچه ای حتی
غبار اینجا را
بی دریچه دوست تر دارم

برای من شانه هایت
و برای دلت دستمالی بیاور
اگرخط خطی هایم
خوانا باشند برایت
احتمال بارانی شدنمان بسیار است...
 

+نوشته شده در ساعتتوسط شبگرد | |


 

شیرین تر از خاطره های دور و نزدیک برای من

این کنج کتابخانه است و دوستانی که بی منت و بی ریا

دم به دم من می دهند و از سراشیب خیالهای خسته ام فرومی لغزند.

بوی پاییز می دمد و برگریزان خاطره های حزین در نهالستان

اندرونم نخستین زنگ مدرسه ی یادهاست.

ای کاش می شد سرکی بکشم از درون این کتابها به خلوت

پشت سرم.دفترچه های دیرسالم را برمی دارم کاغذهای کاهی را

بر چشم می گذارم و در خود می مویم.

اشکهایم دور حدقه ها می چرخند

و از دورنای کوچه باغ متروک عشق گم شده ام

کسی به فریاد بلند به من دروغ می گوید.

بلند می شوم.می شکنم.از زانو می خمم.

در خود خمیر می شوم انگار.

کاش می شد خودم را در بغل بگیرم.

سر بر شانه خود بگذارم و به هایهای بلند بگریم.

کس نخارد پشت من- جز ناخن انگشت من.

دلم برای خودم سخت تنگ شده.

باز می گردم به کتابخانه بوی عطر کتابهام .

معشوقه هایم.محبوبه هایم.سرمستم می دارد

به پهنای روی زرد خویش می خندم.گلم از گل می شکفد.

سنتورم را برمی دارم.پنجه می کشم دوباره و چندین باره

به تارهای نوایی...

+نوشته شده در ساعتتوسط شبگرد | |

رد پاهایت را که میگیرم

از تو دورتر می شوم...

شاید

کفش هایت را برعکس پوشیده ای...

+نوشته شده در ساعتتوسط شبگرد | |

 

 

از تو متشکرم...

"برای همه وقت هایی كه مرا به خنده واداشتی.

برای همه وقت هایی كه به حرف هایم گوش دادی.

برای همه وقت هایی كه به من جرات و شهامت دادی.

برای همه وقت هایی كه با من شریك شدی.

برای همه وقت هایی كه با من به گردش آمدی.

برای همه وقت هایی كه خواستی در كنارم باشی.

برای همه وقت هایی كه به من اعتماد كردی.

برای همه وقت هایی كه مرا تحسین كردی.

برای همه وقت هایی كه باعث راحتی و آسایش من بودی.

برای همه وقت هایی كه گفتی "دوستت دارم"

برای همه وقت هایی كه در فكر من بودی.

برای همه وقت هایی كه برایم شادی آوردی.

برای همه وقت هایی كه به تو احتیاج داشتم و تو با من بودی.

برای همه وقت هایی كه دلتنگم بودی.

برای همه وقت هایی كه به من دلداری دادی.

برای همه وقت هایی كه در چشمانم نگریستی و صدای قلبم را شنیدی.

از تو

متشکرم تنها همرنگم

+نوشته شده در ساعتتوسط شبگرد | |

منو از من نرنجونم
از این دنیا نترسونم
تمام دلخوشیهامو
به آغوش تو مدیونم
یه جایی توی قلبت هست
یه روزی خونه ی من بود
به این زودی نگو دیر
به این زودی نگو بدرود....

+نوشته شده در ساعتتوسط شبگرد | |

نیمه ی گم شده ام نبودی که با این نیمه دیگر
به جست و جویت برخیزم
تو
تمامه گم شده ی منی
تمام گمشده ی من...
که
اگر نبودی
زمین تنها یک زیر سیگاریه گلی بود
برای خاموش کردن بی حوصلگی ها...
فرشته
سالگرد هبوط تو به دنیا مبارک
راستی
چه خوب شد که به دنیا اومدی
و
چه خوب تر شد که دنیای من شدی...
همیشه
باش
و
بدرخش...

+نوشته شده در ساعتتوسط شبگرد | |


لحظه های تنهایی ثانیه ها بی تو چه دیر می گذرند...
هر لحظه برایم عمری ست که نداشتنت را هزار بار به یادم می آورد.

نداشتنت...نبودنت...کجایی تو؟

کجایی که مرا ببینی؟ منی را که اسیر جادوی زمان شده ام؟

می شمردم:یک...دو...

به سه نرسیده در کنارم بودی. بیا و ببین از من چه دیوانه ای ساختی...

حاضرم تا ابد برای آمدنت بشمارم...بشمارم لحظه هایی را که نبودی و وقتی برگشتی بگویم که چقدر شمرده ام. که بگویم نبودنت چه کرد با من... با من دیوانه

+نوشته شده در ساعتتوسط شبگرد | |

وقتی تو نیستی
نه هست های من
چونان که بایدند
نه باید ها…

مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخند های لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم:
باشد برای روز مبادا!
اما
در صفحه‌های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای من است
اما کسی چه می‌داند؟
شاید
امروز نیز روز مبادا باشد!
هر روز بی تو
روز مباداست

+نوشته شده در ساعتتوسط شبگرد | |

پیرمردبه من نگاه کرد و پرسید
چندتادوست داری؟
گفتم چرابگم ده یابیست تا...
جواب دادم فقط چندتایی
پیرمردآهسته ودرحالیکه سرش راتکان می دادگفت:
توآدم خوشبختی هستی که این همه دوست داری
ولی درموردآنچه که می گویی خوب فکرکن
خیلی چیزهاهست که تو نمی دونی
دوست فقط اون کسی نیست که
توبهش سلام می کنی
دوست دستی است که توراازتاریکی
وناامیدی بیرون می کشد
درست هنگامی دیگرانی که توآنهارادوست
می نامی سعی دارند تورابه درون آن بکشند
دوست حقیقی کسی است
که نمی تونه تو را رها کنه
صدائیه که نام تورازنده نگه می داره
حتی زمانی که دیگران تورابه فراموشی سپرده اند
دوست یعنی کسی که وقتی هست آروم باشی و وقتی که نیست ، توی زندگیت يه چيزي رو کم احساس كني !
دوست یعنی اون جمله های ساده و بی منظوری که میگی و خیالت راحته که ازش هیچ سوء تعبیری نمی شه.
دوست یعنی یه دل اضافه داشتن برای اینکه بدونی هر بار که دلت می گیره ، یه دل دیگه هم دلتنگ غمت می شه.
دوست یعنی وقت اضافه ... یعنی تو همیشه براش عزیزی حتی توی وقت اضافه.
دوست یعنی تنهایی هامو می سپرم دست تو چون شک ندارم که می فهمیشون ...
دوست یعنی یه راه دو طرفه ٬ یه قدم من ، یه قدم تو ... اما بدون شمارش و حساب و کتاب.
دوست یعنی من از بودنت سربلندم نه سر به زیر و شرمنده
دوست يعني يه چيز گرمي رو تو قلبت احساس مي كني كه هميشه از خاموش شدنش مي ترسي
امابیشترازهمه دوست یک قلب است
یک دیوارمحکم وقوی
درژرفای قلب انسان ها
جایی که عمیق ترین عشق هاازآنجامی آید!
پس به آنچه می گویم خوب فکرکن
زیرا تمام حرفهایم حقیقت است
وفرزندم یکباردیگرجواب بده
چندتادوست داری؟
سپس ایستاد ومرانگریست
درانتظارپاسخ من
بامهربانی گفتم
اگرخوش شانس باشم...فقط یکی
وآن تویی
وبهترین دوست عشقی داره که نمی توان توصیف کرد
غیرقابل تصوراست

بهترین دوست کسی است که شانه هایش رابه تومی سپارد
درتنهائیت توراهمراهی می کند
ودرغمها تو را دلگرم می کند
کسی که اعتمادی راکه بدنبالش هستی به تو می بخشد
وقتی مشکلی داری آن راحل می کند
وهنگامی که احتیاج به صحبت کردن داری
به توگوش می سپارد

+نوشته شده در ساعتتوسط شبگرد | |